تبليغاتX
منتظران یار

منتظران یار

    امام علي النقي (ع) و جریان های انحرافی
یکی از وقایع برجسته در زمان امام هادی پدیدار شدن یا قدرت گرفتن گروه های انحرافی بود؛که ایشان با قدرت در مقابل این گروه ها و مبانی تفکری ایستادند و با هدایت حکیمانه شان ذات پلید این گروه ها را برای مردم آشکار کردند.با شنیدن حرف های آن بزرگ یاد زمان خودمان افتادم که گروه های انحرافی قصد منحرف کردن مسیر انقلاب را دارند.تصمیم گرفتم با نزدیک شدن به شهادت امام هادی ، کمی تحقیق کنم و چکیده ای از مشخصات گروه های انحرافی زمان حضرت هادی و چگونگی رفتار امام را با آنان ذکر کنم.

مکتب های منحرفی که در آن زمان به وجود آمده بودند یا اینکه قدرت پیدا کرده بودند، عبارتند از: غلات، صوفیه، واقفیه،مجسمیّه، باورمندان به رؤیت و … که به تفصیل به توضیح این مکتب ها و رفتار امام با آنها می پردازیم.



غلات

غلات، انسان‏هایى تندرو، افراطى و بى‏منطق بودند که درباره ی امامت، مبالغه ی بیش از اندازه نموده، امام را تا سر حد الوهیت و پرستش بالا مى‏بردند و با بهره‏گیرى از عقاید انحرافى خویش، بسیارى از 

 

نويسنده:رضا مهراني |  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ادامه مطلب
موضوع: مقالات مذهبي | لينک ثابت |

    الفبای فتنه را چه کسانی به جریان انحرافی آموختند؟!



تصویر بزرگ

درس عبرتی که ما از خون دیالمه و آیت گرفته‌ایم این است: خفه کردن فتنه در نطفه. ما دیگر هرگز اجازه نمی‌دهیم اول آشوب عاشورا صورت بگیرد و بعد 9 دی خلق شود.


حسین قدیانی


این روزها عده‌ای با سوء‌استفاده از خبط و خطای مکرر جریان انحرافی، پا را حتی از گلیم تخریب خدمات نهاد دولت هم فراتر نهاده‌اند و به صرافت تسویه حساب با اصل حکومت افتاده‌اند و چونان دایگان مهربانتر از مادر، نظام و سران فتنه علیه نظام را دعوت به صلح و صفا می‌کنند. برخی‌شان به نظام توصیه می‌کنند که سران فتنه را از همین حصر نیم‌بند هم بیرون درآورند و برخی دیگرشان از سران فتنه تمنا می‌کنند که نظام را به بزرگی خود ببخشند! در این باره باید به نکاتی اشاره کرد:

یک: فتنه 88 خود یک پا جریان انحرافی بود؛ جریانی به شدت منحرف که باعث شد سران اسرائیل از سران فتنه به عنوان دوست یاد کنند. جرم این جریان منحرف، امیدوار کردن دشمنان بیرونی نظام جمهوری اسلامی بود به براندازی؛ رویایی که البته تعبیر نشد، اما تعبیر نشدنش چیزی از جرائم فتنه‌گران سال 88 کم نمی‌کند. شاید اشتباه امت حزب‌الله این بود که.....

 

نويسنده:رضا مهراني |  سه شنبه دهم خرداد 1390ادامه مطلب
موضوع: سیاسی | لينک ثابت |

    او خواهد آمد
مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی
در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می‌فرماید……


پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند

یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم

 

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست

توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم


آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود


وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد

ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

 

نويسنده:رضا مهراني |  دوشنبه دوم خرداد 1390
موضوع: مقالات مذهبي | لينک ثابت |

    طلائیه...

این یه خاطره خیلی قشنگه که توی آرشیو مجله امتداد پیذا کردم

مشهد، ايران‌گردي

قرار است فردا اردوي ايران‌گردي دانشجويي ما شروع شود. اين طوري كه بچه ها مي گويند،‌ از مشهد مي رويم طبس، يزد، شيراز، اهواز، خرم آباد ، تهران و برمي‌گرديم. حتماً خيلي خوش مي گذرد. من، ‌فريبا و مريم آمديم يك كم خرت و پرت بخريم. مريم از اين كه قرار است با پسرها و دخترهاي همكلاسي به ايران‌گردي برويم يك كم نگران و برآشفته است، اما فريبا خيلي خيلي خوشحال است. يكسره به من مي گويد كه من مي دانم خيلي خوش مي گذرد.....

ديگر خسته شده ام. الان روز سومي است كه در راهيم. داخل اتوبوس پسرها اصلاً نمي‌گذارند كسي استراحت كند. يك راست سر و صدا و گيتار وخنده هاي بلند. كم كم دارم از دست همه خسته مي‌شوم. هوا نسبتاً گرم است كه وارد اهواز مي شويم. ورودي شهر وقتي مي فهمند ما دانشجو هستيم، يك نفر به عنوان راهنما به ما مي دهند. طفلكي‌ها فكر كرده‌اند ما براي بازديد از مناطق جنگي آمده‌ايم. يك جوان سبزه با ريش‌هاي توپي مشكي وارد ماشين ما مي‌شود. از همان لحظه اول بچه‌ها بناي مسخره كردن مي گذارند. صداي خنده يواشكي ما دخترها و متلك هاي مختلف پسرها، باعث شد كه آن بنده خدا بعد از چند دقيقه حرف‌زدن،‌ خودش روي صندلي كنار راننده بنشيند و فقط مسير را به راننده نشان بدهد. در يك جاده مستقيم كه ظاهراً جاده اهواز - ‌خرمشهر است، وارد يك فرعي مي شويم. احساس مي كنم كه هوا خيلي سنگين و نفس كشيدن برايم سخت شده است. به مريم نگاه مي كنم. مريم هم همين حال را دارد. فريبا هم و همه بچه ها. سكوت عجيب و غريبي بر اتوبوس حكم‌فرماست. جوان بلند مي شود و برايمان حرف مي زند. چيزي نمي‌گذرد كه اشك بي اختيار روي گونه‌هايمان مي نشيند. نه من، همه بچه ها؛ حتي پسرها گريه مي كنند. احساس مي‌كنم اين گريه شرمندگي است. اتوبوس مي ايستد. اينجا طلائيه است. پياده مي شويم،‌ زانوهايم شل مي‌شود. به خودم مي‌آيم. ‌ خاك‌هاي زير صورتم، از اشك هايم تر مي‌شوند. جوان كناري ايستاده و دستهايش را به ريش توپي‌ اش مي‌زند. جلو مي‌روم. نمي دانم چه بگويم. جوان سرش را پايين مي اندازد. گريه امانم را بريده است. مي خواهم سر خودم فرياد بزنم. مي خواهم آب شوم و به زمين فرو روم، اما نمي دانم چه مي شود. جوان مي ايستد و چيزي نمي‌گويد. هر چه فرياد مي‌زنم،‌ او چيزي نمي‌گويد: «من از شما به شهدا شكايت مي‌كنم. چرا زودتر ما را با شهدا آشنا نكرديد؟».

همه کسایی که رفتن طلائیه می دونن این خواهرمون چی میگه. هوای طلائیه سنگینه. نمی دونی واسه چی فقط می خوای گریه کنی. مخصوصا قتلگاه. آدم رو یاد گودال کربلا می اندازه. یه تیکه زمین که شاید 500 متر هم مساحت نداشته باشه و دور تادورش خاکریزه! ولی وجب به وجبش با خون یه شهید مطهر شده و هر ذره خاکش یه آدم رو متحول کرده. کسایی که نرفتن از این به بعد هم نرن! چون وقتی برگشتی به خاطر هر گناهی که بعد از اون مرتکب میشی خودت رو شرمندۀ شهدا می بینی...

 

نويسنده:رضا مهراني |  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390
موضوع: دل نوشته | لينک ثابت |

    آن مرد آمد...!

اومد. بالاخره اومد.همون که یه روز ندای امامش رو شنید. ابزار بنایی رو گذاشت و لباس رزم پوشید. همون که دشمن از ترس اسمش شبا خواب نداشت .همون که بهش می گفتن بروسلی. همون که عراقیها به گردان تحت امرش می گفتن تیپ اونهم تیپ وحشی ها!

همون که با این همه رشادت تو سجاده مثل ابر بهار بود و واسه ی بی بی فاطمه تموم زندگی اش رو داد. بالاخره اومد. وقتی رفت مثل مادرش گمنام رفت. و وقتی اومد مثل بی بی غریب اومد. اونقدر غریب ک بچه هاش هم قبولش نکردن. گفتن این اون نیست . چرا سر نداره!... اگه سر داشت باید تعجب می کردن. سر رو گردن بچه شیعه حکم امانت رو داره. موقع تحویلش که رسید، باید پسش داد بی چون و چرا.

بالاخره اومد! خیلی طول کشید... 27 سال ولی اومد. اما نه!... خوب که فکر می کنم می بینم27 سال انقدر ها هم طولانی نیست. از 27 سال تا 1400 سال خیلی فاصله است. برونسی بعد 27 سال خودش رو نشون داد. اما چی میشد اگه بی بی هم غربتش فقط 27 سال بود! آره مادر هنوز هم غریبه! اونقدر که توفاطمیه اش عروسی می گیرن... انقدر که صدای آهنگ ماشینها از دایره و دنبک مجلس یزید هم بیشتره.! اونقدر غریبه که سیاه پوشای عزای مادر رو واسه دلخوشکنک وهابی های شیعه کش، به قصد کشت می زنن!

برونسی خیلی غریبونه رفت و غریبونه تر اومد اما .... مادر سادات غربتش قد یه دنیاست....

پ.ن: اول مسابقه فوتبال بین استقلال و نماینده عربستان سعودی، دانشجوهای سیاهپوش مادر توی ورزشگاه چون می خواستم از مردم مظلوم بحرین حمایت کنن، مستحق کتک خوردن شناخته شدن و درست جلوی چشمای عربها با باتوم پلیسهای خودمون سیاه و کبود شدن تا آل سعود برامون ایستاده کف بزنن...

 

نويسنده:رضا مهراني |  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390
موضوع: دل نوشته | لينک ثابت |

    فاطمیه

 

نخستین ستاره ای بودی که در عرش به خورشید نبوت رسیدی؛ ستاره ای نیلی به رنگ جراحت آسمان و زخم زمان. ای ام ابیها! ای مهربان ترین مادر، حبیبه ی حق و شفیعه ی حشر! پدر و مادرم فدای پینه ی دست هایت باد. تو محور آسیای ایثاری و اولین علت خلقت. ای مادر رسالت و همتای ولایت! به روزهایی می اندیشیم که پس از واقعه ی عظیم غدیر، همراه با حسنین به خانه های اهل مدینه می رفتی و با بیان وحیانی خویش حجت الهی را بر غافلان، تمام می کردی و بدین سان از آغاز، حمایت از ولایت، سرلوحه ی خصایل آسمانی ات بود.

غبار غم از سیمای زیبای علی می زدودی و بر زخم های فزون از ستاره ی پیکرش که نشان از رزم با باطل داشت، مرهم می نهادی. فتوحات مولا، رهین مهربانی توست. هنوز خطابه های رسایت سراج راه مجاهدان است و بر آفاق تاریخ می تابد. پاره ی تن رسول یار بودی و یگانه یاور یکتا امیر عاشقان. تلألؤ ذوالفقارعلی، وامدار عزم و عزت تو بود. آنگاه که بر بی بصیرتان و دنیا پرستان غضب می کردی، غضبناکی آفریدگار قادر، آشکار می شد. رضای تو رضای حق بود و با خرسندی ات، تمامت اهل عرش و ساکنان قدس، قرین شعف می شدند.

 

نويسنده:رضا مهراني |  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ادامه مطلب
موضوع: مقالات مذهبي | لينک ثابت |